حكيم ابوالقاسم فردوسى

415

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ليك هيچيك از سپاهيان پاسخى به او ندادند . همهء سپاهيانش از آن زرير كه بسان گرازى بود ، ترسيده بودند . پس زرير سپهبد گيهان پهلوان همچون گرگ ژيان درآمد و به مانند شير در ايشان افتاد و چون پيلى مست ، از ايشان بكشت و بر خاك افكند . ارجاسپ كه چنان ديد ، خيره شد و گيتى در پيش چشمش تيره گشت . پس بار ديگر گفت : اى دلاوران و بزرگان و پهلوانان و تركان چين ، مگر اين ناليدن زخميان و خويشان خود را در زير پاى او كه بسان آتش است و گرزى همچون سام و تيرى همچون آرش دارد و تَفّش همهء سپاهيانم را مىسوزاند ، نمىبينيد ؟ آيا كدامين مرد چيره دست در ميان شمايان است كه به پيش آن پيل مست برود ؟ بدانيد هر كه بر آن پهلوان دست بيازد و او را از آن اسپ به زير اندازد ، گنجى پر از زر به دو دهم و كلاهش را از آسمان نيز بگذرانم . ليك باز هم هيچ‌كس پاسخش را نداد . پس ارجاسپ خيره گشت و رخسارش زرد شد . سه بار اين سخن را به ايشان بگفت . ولى چون هيچكس پاسخى نداد ، خيره بماند . ناگهان بيدرفش سترگ - آن پليد و سگ و جادوگر و گرگ پير - بيآمد و به ارجاسپ گفت : اى آفتاب بزرگ ، اى كه بنيانت همچون افراسياب است ، من اين جان خويش را به پيش تو آوردم و در پيشت نهادم و به تو سپردم . اينك به پيش آن پيل آشفتهء مست مىروم و اگر شهريار ، اين سپاهيان بيشمار را به من بدهد ، بر آن